تبلیغات
من و قلم - این روزها روابط ...


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

این روزها روابط ...

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 26 آبان 1391-16:21

زمان را دوست دارم چون ماهیت انسان ها را به ات نشان می دهد. سید در نگاه اول سرگرم کننده است و گهگاهی خودش را در خنده های تلافی جویانه نشان می دهد. صادق از ترک بودن و دوستی و معرفت صحبت می کند و مدام زیرآب امیرحسین را می زند. امیرحسین پشت صادق بد می گوید و ممد بیش از پیش به ات نزدیک می شود. از خودش مدام تعریف می کند و در عین حال که خودش را بالا می گیرد اعتماد سازی می کند که صمیمی بشود، نمی فهمم چرا! شاید برای اینکه این مدت سخت نباشد. پستی ها و بلندی های روزگار را با هم می گذرانیم و در این بین می فهمیم هرکس چقدر همان است که نشان می داد. برخی از بیماری های روانی رنج می برند و این نه فحش است و نه تحقیر بلکه مثل این است که بگویم فلانی معده درد دارد یا مثلا سینوزیت مزمن.
سید در خوشحالی هایت می خندد در بدبختی هایت هم می خندد شاید چون خودش بدبخت است. صادق تنفربرانگیز است و تعادل ندارد. ممد تمام آنچه که می گفت حالا بیشتر به شوخی می ماند و تست کرده ام در سختی هایم با من است و لذت می برد، نه اینکه بخواهد رفاقت کند بیشتر برای اینکه سختی هایم را ببیند. موفقیت ها و آسایشم او را می رنجاند. حسودی اش می شود اگر تشویقم کنند و این یکجور نشانه است. اگر توانستی دوستت که فکر می کنی خیلی دوست اش داری را در اوج موفقیت و سعادت ببینی در حالیکه خودت کنار خیابان کارتن خواب باشی آنوقت روی آن دوستی حساب باز کن وگرنه هر دو فقط دارید وقت خود را تلف می کنید. طرف صادق را از ابتدا هم داشت قبول داشت که دیوانه است اما همشهری گری را بهانه می کرد. به روی خودشان هم آورده ام که قابل تحمل و قابل رفاقت نیستند. من یک بدی دارم که به رو می آورم، رک و پوست کنده. زود می جوشم و زود هم عصبانی می شوم و شاید سر یک رفتار به کلی از کسی ببرم. آمد گفت چرا قیافه می گیری گفتم قیافه ات را هم نمی خواهم ببینم. همینطور هستم، نمی توانم فیلم بازی کنم. می خواهد سودش به من برسد می خواهد برود ضرر بزند. خلاصه دارند خودشان را نشان می دهند. سر سربازان ناشناس و جدید با سعید شرط بندی می کنیم که این یکی اگر ماند چطور آدمی می شود. سعید هم زجرکشیده است و هم آدم ها را خوب می شناسد. به قول سید مول است. این را هم واگذار می کنم به زمان و به روزهای سخت که اگر نبودند کسی مثل مهرداد شناخته نمی شد. وقتی دست شخصی برایت باز شد راحت تر می توانی ارتباط برقرار کنی. مثل این می ماند که کدهای نرم افزاری که با آن کار می کنی را خودت نوشته باشی.
با یکی هم قسم شده ام مثل هم قسم شدنم با علی و مقداد. هر دویشان یکی پس از دیگری بخاطر مشکلات خدمتی شان تنهایم گذاشتند و رفتند. آنروز که تنها شدم بهشان گفتم که کسی نمانده است. مجبور شدم با درجه دوها و درجه سه ها بسازم همانها که زمان دست شان را رو کرد. امروز اما همین یکی را می خواهم نگهدارم همین یکی را که از ابتدا "رو" است. کسی که "رو" باشد زمان خسته اش نمی کند و وا نمی دهد.


تاریخ آخرین ویرایش:----