تبلیغات
من و قلم - برزخ


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

برزخ

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 27 دی 1392-20:15

فکر نمی کردم این قدر سخت بشود آخرش. فکر می کردم فقط اگر در حال خدمت باشی سخت می گذرد نگو خدمت مرخصی اش هم علافی است. فکر می کردم پایان دوره خیلی شیرین تر از این حرف ها باشد و با این حساب 15 روز اصلا به چشم نیاید تند و تند بگذرد و روز تسویه برسد. اما آن روزهایی که بی صبرانه منتظرش بودیم آنقدر ها هم شیرین نیست. بچه ها می گفتند بعد از خدمت، فقط روز اول قهرمانی و بعد باید با واقعیت های زندگی مواجه بشوی. من هم راستش را بخواهید می دانستم که یک وضعیت بلاتکلیفی این اواخر پیدا خواهد شد که کاری اش هم نمی شود کرد. رئیس هنوز در پس تلویحات و کنایه ها می گوید: دیدی گفتم بیرون هم خبری نیست... می بینی حالا نه رفیق های قدیمت قبولت دارند و نه دوستان جدیدت باورت می کنند! راست می گوید. به یاد پایان دوره گرفتن و حرص هایی که خوردم می افتم. براستی چه کسی می تواند آن شرایط را لحظه ای درک کند؟ ولی هر قدر هم حرف هایش درست باشد از آن استثمار لعنتی بهتر است. 
ارشد جزء برنامه هایم بود اما خدمت بیشتر درس می خواندم باورتان شاید نشود در فاصله 10 دقیقه ای که داخل ماشین تنها می ماندم تست می زدم و فکر می کردم بروم خانه می ترکانم. می گفتم رئیس پایان دوره بدهد بروم فقط باید درس بخوانم. آمده ام خانه؛ حالا در یک برزخ، بین جهنم قبلی و جهنم بعدی ایستاده ام. هجرت از جهنم قبل که ناگزیر بود اما از جهنم بعدی تصویر روشنی ندارم اگر تمام شانس هایم را برای خودم در بهترین حالت متصور باشم دست آخر فقط می تواند جهنم خنک تری باشد. ایده آل هایم نمی شوند. نرسیدیم به آنچه که می خواستیم. آنچه که برای خودمان متصور بودیم نشد. الان هم تا کتابی را باز می کنم تمام این فکرها روی سرم خراب می شوند. انسان ها از روحیاتشان تغذیه می شوند و روحیه من در این 21 ماه که تغذیه نشد، هیچ؛ در این بلاتکلیفی هم دارد تحلیل می رود. به هیچ توانایی ام اعتقاد نداشته باشم از این مطمئن ام که اگر از داخل قوی باشم شاهکار خلق می کنم. اگر شرایط آنطور که انتظار می رفت میشد الان شاید در 2 ساعت کل یک کتاب را دوره می کردم. نه اینکه 2 ساعت به صفحه کتاب زل بزنم بدون خواندن حتی یک کلمه. اگر خیالم از بابت آینده راحت بود معجزه می کردم اما الان یک تست می زنم 10 دقیقه فکر می کنم باز یک تست دیگر. حالا می فهمم چرا در طول خدمت با آن همه سختی درس خواندن ممکن بود اما الان با 24 ساعت وقت خالی، محال. آن موقع لااقل می دانستم برنامه ام برای 2 ماه آینده چیست! اما الان با این که می دانم تا 2 ماه آینده کسی با من کاری ندارد همین استرس بجانم انداخته. کسی با من کاری ندارد اما خودم چه! آینده ای که باید بسازم همین امروز ساخته می شود همین امروز که من حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارم. واقعا هم کسی نیست که بهش بگویم اینها را و بفهمد. تازه این علافی ابتدای ماجراست باید بایستم کارت پایان خدمت بیاید تا خیالم راحت شود. مسخره اش را درآورده اند. مثلا کارت ها الکترونیکی شده برای بعضی از بچه ها تا 3 ماه هم طول کشیده. اگر اینطور بشود می خوریم به بعد از عید. حالا روزهای عید با فک فامیل سر و کله بزن. هر کسی که از راه می رسد می خواهد بپرسد خب برنامه ات چیست؟ دوست دارم در جواب بگویم: برنامه؟ مگر برنامه ای هم می شود ریخت مگر شماها برنامه داشتید که به جایی برسید؟ مگر شما عموزاده ی گرامی با رفیق بازی نرفتید سر کار، شما شوهر خاله ی عزیز مگر وام نگرفتید هوار هوار، شما پسر عمه ی گرامی مگر با سفارش نرفتید شهرداری؟ مگر خود من برای 17 ماه سربازی ام توانستم برنامه بریزم که یکهو نشود 21 ماه؟ ... وقتی بعد از 21 ماه خدمت 2 ماه هم باید بچرخی تا کارتت بیاید! من باید چه چیزی را توضیح بدهم وقتی آینده ای متصور نیست! همان کورسو راهی که معلوم هست نیز به یک باد مخالف بند است. 
دندانپزشک موقع ترمیم دندان آسیای بالایی سمت راستم داشت حرف می زد و چون دهانم باز بود می گفت تو فقط شنونده باش تایید هم نمی خواهد. با چشم گفتم، باشد. گفت: خدمت که تمام شد اول بدبختی است. تا دیروز تو بودی و خودت و یک اسلحه یا خودکارت که با آن خدمت می کردی. با همان خودکار علامت می زدی که خدمتت کی تمام می شود. کسی از تو می پرسید می گفتند سرباز است و تمام. تمام که شده با خودت خوشحالی و برمی گردی خانه و ازت استقبال می کنند ولی از فردا شروع می شود همه کار و زندگی شان را کنار می گذارند می افتند پی تو ببینند تو بالاخره چکار می خواهی بکنی، با همه ی کارهایت کار دارند، کار پیدا می کنی پول جمع کردن ها شروع می شود. برمی گردند می گویند فلانی پس چرا زن نمی گیرد! زندگی درست کردن شروع می شود و همین طور با تو کار دارند. اگر بخواهی آزاد باشی و راحت و بدون مرز زندگی کنی یا باید بروی خارج یا کلا قید حرف و حدیث ها را بزنی که نمی شود. چشمانم را می بندم صدای مته دندانپزشکی تا عمق مغزم می پیچد...


تاریخ آخرین ویرایش:----