تبلیغات
من و قلم - شاگرد ششم


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

شاگرد ششم

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 4 بهمن 1392-23:28

وحید شاگرد اول دوره راهنمایی مون رو دیشب توی فیس بوک پیدا کردم. گرخیده بود اما یه مدت که با هم چت کردیم این من بودم که گرخیدم. رفته بود کانادا فوق لیسانسش رو هم گرفته بود. اکثرا فوق شون رو گرفتن نه اینکه فوق خیلی تحفه باشه نه! به هر حال هر کسی ندونه توی دانشگاه هامون چه خبره ماها که می دونیم حلوا خیرات نمی کنن. ولی من این دوسال رو سرباز بودم و حالا فکر می کنم چقدر از قسمت اول زندگی هر شخص موفقی دور شدم. احساس می کنم دوران ریسک و شوخی تموم شده از اینجا به بعد باید جدی بازی کرد. وحید الان کاناداست فوق لیسانس عمران و مشغول کاره. احساس کردم به همون اندازه که از وحید توی مدرسه عقب بودم الان به ازای هر پله یک سال عقب ترم. وحیید نمره اش 20 بود ما ها ولی 19 تا 20 من شاگرد ششم بودم وحید بود بعد مجید، حمیدرضا، مجتبی و دوباره مجتبی و بعد هم من. سعی می کردم برسم بهش ولی نمیشد انگار چیزی داشت که از اول داخل ما نذاشته بودن. الان اینی که من می بینم وحید در زندگی تحصیلی اش، کاری اش، ورزشی اش، هنری اش و عشقی اش موفق تر از من بوده. من تو طول خدمتم با کنار هم گذاشتن صدها مورد موفقی که به چشم دیدم حالا، به این جمع بندی رسیدم که باید نظم داشت و آرمان و باید علاوه بر این ها عمل هم داشت. 
فردا یک روز دیگه اس که با روزهای دیگه من فرق داره میرم واسه تسویه و تمام. روزی که بالاخره اجبار تموم میشه (حداقل نمود ظاهریش) و باید مسیر بعدی، واسه رفتن بعدی مشخص بشه. از همون نقطه عطف های زندگی که خیلی مهم تر از متن زندگیه. مسیری که من تعیین می کنم و سال های بعدی صرف اون میشه. این دو روز اخیر اتفاقی به یه چیزایی و به یه کسانی برخوردم یکیش وحید که حسابی من رو از این رو به اون رو کرده و هر دو شب اینقدر انگیزه و انرژی گرفتم از این دو عزیز که احساس می کردم می تونم همین الان برم توی خیابون و تا صبح بدون هدف مثل فارست گامپ فقط بدوم دیگه نشستن و راه رفتن جایز نیست. بدوم بخاطر اینکه احساس می کنم چقدر توی این مدت از دنیای بیرون که داره با سرعت برق حرکت می کنه عقب افتادم! بدوم برای اینکه خیلی نشستم. خیلی ها همت کردن و به یه جایی رسیدن و باید بدونیم هیچ مسیر ساده ای توی زندگی وجود نداره، از این مسئله کاملا مطمئنم. هر کاری که شروع می کنی بعد از یه مدت چهره ی پلید و عذاب آورش رو نشونت میده و اون موقع است که باید تو وارد ماجرا بشی یه خودی نشون بدی. نظم نگهت داره آرمان یه چشمکی بزنه و حیرون نمونی همون موقع موقع ی عمله.
یک شب که داشتم مثل هر شب، مسیر پیاده ی برگشتن به خونه رو می اومدم خیلی اتفاقی توجهم به یه ستاره جلب شد یه ستاره توی عمق آسمون تاریک و بعد خیابون رو تا عمق اش نگاه کردم. اون ستاره با اون همه فاصله جزئی از دنیای منه و من با پتانسیلی خلق شدم که بتونم به هر جای دنیام که بخوام برسم. مگه غیر از اینه که این کوه، این آسمونو این ستاره برای ما خلق شده نه برای تزیین و دکور! این خیلی بده که ما در این مجموعه ی کائنات، به مسیر رفت و برگشت از سرکار به خونه و بالعکس اکتفا کنیم و حتی راجع به اون چیزی که کمی اون طرف تر از ما داره رخ میده بی تفاوت باشیم. باید دنیایمان را بزرگ کنیم و برای اینکار نیازه که دیدمون رو وسیعتر کنیم.



تاریخ آخرین ویرایش:----