تبلیغات
من و قلم - میعادگاه


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

میعادگاه

نوشته شده توسط:مصطفی
دوشنبه 18 فروردین 1393-20:09

نمی دانم چقدر به قبرستان اعتقاد دارید یعنی نمی دانم چقدر در قبرستان با خودتان، با خود واقعی تان روبرو می شوید ولی گاهی انسان به جایی می رسد که دیگر حنایش پیش خودش رنگی ندارد و باید واسطه ای باشد. باید فضایی باشد که خودمانی نباشد و جای تایید حرف های باب دل نباشد. جای حرف های جدی باشد. من اولین بار بود به قبرستان پناه می بردم، تنهایی. قبل از این مرده ای که نزدیکم باشد و چشم انتظارم باشد نداشتم ولی از شب عید به اینطرف انگار پدربزرگ هر روز منتظر بود سر خاکش بروم.  
دیروز قصد کردم بروم دانشگاه و مدرک ریاضت 5 ساله و اندی ام را از کرج بگیرم که نمی دانم چه شد هیچ برگه و مدرکی از دوران تحصیلم با خودم نبردم فقط کارت های شناسایی و کارت پایان خدمت که به نوعی دلیل رفتن ام بود را برداشتم سریع پریدم پشت ماشین و به چشم بر هم زدنی رسیدم اما متاسفانه اولین برگه ای که ازم خواستند برگه تسویه حساب بود که می دانستم دارم و آنجا بود دقیق فکر کردم که چه شد که من نیاوردم اش و چه شد که باز از عقل از این موهبت خدادادی استفاده نکردم! گذشت به عادت سرهنگ گفتم خیریتی بوده و راهی بازگشت شدم ابتدا خواستم یادی از یار قدیم بکنم اما چه کنم که درمان در هر چه بیشتر ندیدن است! کوچه ها و خیابان ها را گذشتم بدون اینکه فکر مسیر "بی بی سکینه" باشم. اما شاید باورتان نشود دقیقا وقتی که احساس می کردم مسیر را اشتباهی آمده ام صاف جلوی ورودی "محمدشهر" بودم. پرسان پرسان رفتم رسیدم یک دبه آب پر کردم و رفتم بین صدها آرامگاه که هر چه گشتم پیدا نشد. نمی خواستم کسی از این قرار محرمانه که کاملا نوه-پدربزرگی بود آگاه شود و الا زنگ می زدم آدرس دقیق اش را می گرفتم. در دلم گفتم: "بابا خودت ما رو کشوندی اینجا یه نشونی هم بده" هیچ خبری نبود. آب را زمین گذاشتم و اطراف را نگاه کردم دقیقا 7 ماه و 10 روز پیش بود تابوتش را خودمان آوردیم و در آن بهبوهه من چندان یادم نمی آمد در کدام قبر گذاشتیم اش. با چشمانی خیس که درست هم نمی دید. حالا همان یک تکه زمین پر شده بود از سنگ قبر. دیگر ناامید شده بودم که اتفاقی پیدایش کردم. شستم و گریستم و خستگی ام را شرح دادم و قول دادم که از این بی منطقی ها که لج خودم را هم درمی آورد دیگر خبری نباشد. 
نزدیک صبح خوابش را دیدم بسیار خوشحال بود. کنارش نشستم. گفت که جایش خوب است. خیالم راحت شد. از زمانی که رفتم سر خاکش انگار زندگی ام یه تکانی خورده باشد. شاید از برکت وجودش باشد که هنوز هم یادم است. 


تاریخ آخرین ویرایش:----