تبلیغات
من و قلم - هندوانه


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

هندوانه

نوشته شده توسط:مصطفی
پنجشنبه 2 مرداد 1393-21:09

پدربزرگم هنداوانه دوست داشت، من تابستان ها را کامل خانه شان می ماندم، هر بار که به خرید می رفت بدون توجه به اینکه چندین هندوانه از خرید های قبل هنوز، گوشه ی بالکن هست، تعدادی هندوانه دیگر هم می خرید و گوجه سبز برای اینکه من دوست داشتم، جعبه جعبه. ظهرهای بسیار گرم تابستان موقعی که داشتیم برای کوچه رفتن و بازی کردن آماده می شدیم یکی از هندوانه ها که کاملا خنک شده بود را پاره می کرد و مرا صدا میزد و با قاشق می خوردیم. دوستم داشت. پسر نداشت و من به اندازه 3 ماه جای پسر نداشته اش می شدم. مرا به مسجد می برد و حتی گاهی اوقات سر کارش. اذان که می گفتند، مرا از کوچه پس کوچه ها جمع می کرد، هر دو وضو می گرفتیم و صدها پله را تا مسجد بالا می رفتیم تا به نماز جماعت برسیم. 
دو تا یخچال داشتند و یک فریزر که همیشه خدا پر بود. عیال وار بودند. همه امید داشتند که ما، بچه ها، یک زندگی بهتری، بهتر از آنچه آنها داشتند را در آینده داشته باشیم. با درس هایی که می خواندیم و با تکیه بر کارت های هزار آفرین مان. درس خوان بودم. درمورد من این فرمول بدون برو و برگرد کار می کرد. حداقل آنها اینطور فکر می کردند. اما حالا این منم که آرزوی یک یخچال از خودم را دارم که داخلش چندین هندوانه باشد، خنک خنک. و هر بار یکی را پاره کنم و با قاشق بخورم.


تاریخ آخرین ویرایش:----