تبلیغات
من و قلم - هدف بی نقطه


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

هدف بی نقطه

نوشته شده توسط:مصطفی
شنبه 11 مرداد 1393-20:45

از هم که جدا می شویم روبروی پارک نیاوران تو همچنان لبخند تمسخرآمیزت را روی لب داری. حتی آن لحظه که داری خلاف جهت من حرکت می کنی! دیگر می شناسی ام می دانی که من رفتن ات را همیشه تماشا می کنم. به همان میزان خبر داری که چقدر پوزخندهایت ویران کننده اند. چند بار خودم مستقیم به ات گفتم. ولی خب از این قابلیت ات استفاده می کنی. امروز هم داستان از آن نمایشگاه ماشین شروع شد از آن موقع که گفتم متاسفانه یا خوشبختانه اصلا توی کوک هیچ ماشینی نیستم. آن موقع که یک صدای عجیبی داخل خیابان پیچید و ما داخل اتاق بودیم گفتی این صدای آن موتور سیکلت بزرگ هاست؟ آنجا امید داشتی من بدانم اسم آن موتور سنگین چیست یا حداقل با چه مکانیزمی این صدای عجیب را تولید می کند اما من از آن هم خبر نداشتم. صحبت از تحصیلات هم شد باز هم من خیلی اهمیت ندادم که فوق لیسانسی که تو باشی خیلی فرق کند با لیسانسی که من باشم. فهمیدم ناراحت شدی! شاید برای همین وقتی صحبت از هدف شد تو مدام مسخره کردی! شاید برای تو بهترین خانه و بهترین ماشین و بهترین تحصیلات هدف باشد ولی برای من متاسفانه یا خوشبختانه اینها هدف نیست. جر و بحث ها هم از همین جا شروع شد. تو با تمسخر گفتی: "آن وقت هدف تو چی هست؟" من هم دیدم هر چه بگویم مورد اتهام هستم. اگر یک چیز دم دستی بگویم هدف های خودت را به رخ می کشی و اگر هدفی والا تبیین کنم با تمسخر می گویی: "پس تو اینجا چه می کنی؟" گذاشتم تا در یک موقعیت مناسب تر اگر پا داد و اگر جدی بودیم صحبت کنیم. البته این موقعیت جور نشد ولی کدهایی به ات دادم که با من بودن چگونه است! یادت می آید پشت چراغ قرمز فرمانیه گفتم: ما نسبت به آن شخصی که الان دارد شیشه جلوی آن ماشین را تمیز می کند مسئولیم؟ گفتی او زندگی خودش را دارد و ما هم زندگی خودمان! یادت می آید چه گفتم؟ گفتم: "اشتباهت همینجاست. من می گویم آن شخص همان منم. می توانست جای آن شخص من باشم او هم جای من داخل ماشین باشد" و این اعتقاد قلبی ام بود و تو باز یک نگاه کردی انگار دارم شعار می دهم و بعد ژست همان خنده هایت را گرفتی! 
ما به هم نمی خوردیم. زمین تا آسمان فرق داشتیم. در حقیقت این تفاوت ها همه از اختلاف در اهداف ما سرچشمه می گرفت. یادت می آید بحث سر درآمد و پول شد؟ چندتایی از بچه ها هم بودند. گفتی: مصطفی بیشتر به این عقیده است که اگر پولدار شد باید به فقرا کمک کند. البته در آن موقعیت پز خوبی بود ولی همه ی آن چیزی نبود که باید باشد. تو هم البته ترجیح می دادی همینطور باشد. انگار هدف من را عقب افتاده و کاریکاتوری جلوه بدهی. برای همین در بین صحبت های جدی و جاه طلبانه شما، یک عقب گرد و یک دهن کجی به حساب آمد که قطعا کسی جدی اش نمی گرفت. اختلاف در اهداف، شخصیت هایی متفاوت، بار می آورد. و اصرار بر ادامه ی رابطه ای این چنینی کاری عبث و بی فایده است. هیچگاه فرصت نشد آن چیزهایی که واقعا در قلبم هستند را به تو بگویم. گارد عجیبی داشتی جلوی تمام چیزهای جدی من. البته من هم گارد داشتم. گارد من شوخی بود گارد تو هم بیخیالی. شوخی من از توجه زیاد به جدی های تو بود و بیخیالی تو از بی تفاوتی زیاد تو به جدی های من! متمرکز کردن تو واقعا کار سختی بود. نیم ساعت صحبت می کردم و وقتی رو به تو برمی گشتم زل زده بودی به یک چیز مبهم روی داشبورد. می گفتم: کجایی؟ می گفتی: چی؟ 
حالا که تقریبا همه چیز تمام شده و خبری از هیچ کدام مان نیست، باید بدانی که کجای کار می لنگید. دوست داشتن کافی نیست. دوست داشتنی که باعث نشود رنگی از من به رنگ تو درآید که دوستی نیست. باید یکی شویم حداقل در اهداف. وقتی اهداف یکی باشد مسیر هم یکی است. حالا تو با وسیله ی خودت من هم با وسیله خودم این مسیر را به شکلی طی می کنیم. مطمئن هستیم که خیلی دور از هم نمی افتیم. وقتی هر دو داریم به یک جا اشاره می کنیم بالاخره امتداد دستانمان به هم می رسد ولی وقتی هر کس به جایی اشاره کند مثل دو خط موازی ممکن است هیچگاه به هم نرسیم. 


-----------------------------------------------------------------------------------
موزیک متن: Starry Night از Ottmar Liebert 



تاریخ آخرین ویرایش:----