تبلیغات
من و قلم - یک روز کاری


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

یک روز کاری

نوشته شده توسط:مصطفی
سه شنبه 24 تیر 1393-20:36

اپیزود 1
صبح زود با تماس رضا از خواب پریدم. اومده بود سر قرار. دوباره اون سردردی که از سحر باهام بود برگشت. رفت داخل کورتکس مغزم آروم نشست یه گوشه ای. منم توی بدو بدوهای بعد از اون تماس بهش اهمیت ندادم. بالاخره رفتیم رسیدیم. کوچه مون یه جوریه که 10 دقیقه دیرتر بری دیگه جای پارک نیست چه برسه به ما که نیم ساعت تاخیر داشتیم. روی این حساب اصلا به کوچه مون سر نزدیم مستقیم رفتیم کوچه بغلی که معمولا دیرتر پر میشه، اما در میون بهت و حیرت مون آخرین ماشین جلوی ما آخرین جای پارک رو تصاحب کرد. اینم دومین ضد حال. اعصابم خورد شد. توی خیابون اصلی گذاشتم پولش رو هم حساب کردم. پیاده راه افتادیم به سمت محل کار. هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم دیدم یه کارتن خواب از داخل یه کیسه بزرگ زباله یه پرس غذا و یه نوشابه نیم خورده پیدا کرد و تا وقتی درب نوشابه رو با صدای فیسی باز نکرده بود هنوز امید داشتیم به دنبال چیز دیگه ای از داخل آشغال ها بوده باشه. ولی وقتی صدا اومد دیگه همه شک هامون به یقین تبدیل شد. هر دو یه آه بلند کشیدیم. زندگی خیلی کثیف تر از اونیه که فکر می کنیم. اومدیم جلوتر یه دفعه دیدم جلوی چشمم یه ماشین آخرین عقب جلوهاش رو انجام داد و دستی رو کشید. کمی جلوتر یه ماشین دیگه تونست خودش رو توی آخرین جای پارک جا بده. داشتم سعی می کردم نادیده بگیرم که یهو رضا دست گذاشت روی همین موضوع، گفت: ببین مثل اینکه اینها تازه پارک کردن که دارن قفل می کنن. یعنی جای پارک بوده. گفتم: رضا نمی خواد کارآگاه بازی دربیاری. بیخیال. روزی که اینطوری شروع میشه قطعا همینطوری هم ادامه پیدا می کنه. 


اپیزود 2
سه تا همکار دارم که با همدیگه صمیمی هستیم. سردرد خفیف صبح تا ساعت یک به یه فاجعه تبدیل شد که دیگه نمی تونستم تعادل خودم رو حفظ کنم. می دونن من روزه می گیرم ولی دیگه تصمیم گرفته بودم بخورم روزه ام رو. دنبال ژلوفن می گشتم که یهو سیمین اومد گفت: قرص می خوای؟ گفتم: چیه؟ گفت: ژلوفن. توی دلم گفتم "خدایا اینطوری داری ما رو امتحان می کنی؟". رفت پیدا کرد با یه دونه کیک برام آورد، گفت: شکم خالی نباید بخوری. رضا هم که همیشه با ترس و لرز میرفت آب می خورد، رفت از آبسرد کن برام آب آورد. چند دقیقه بعد دیدم سمانه در حالی که دو تا دستش رو مشت کرده بود، اومد داخل اتاق، رفت سمت قفسه یه چیز گذاشت داخل اش بعد برگشت به من اشاره کرد. نگاه کردم دیدم یه نایلونه داخلش آجیله. بهش گفتم: "ببین شاید اصلا قرص نخوردم" گفت: "باشه، باشه" خلاصه همینطور که از روی استیصال به پارتیشن تکیه داده بودم که باد کولر بهم نخوره، انگار یاد چیزی افتاده باشم. به خاطر هم ندارم ذکر خاصی رو گفته باشم فقط "یا من اسمه دواء و ذکره شفاء" لحظه ای از ذهنم گذشت. از فکر قرص خوردن اومدم بیرون. سردردم تا بیام خونه خوب نشد ولی خیلی قابل تحمل تر شده بود. آخرش بچه ها ازم پرسیدن: "چرا نخوردی؟" خدایا پز تو رو دادم. گفتم: "خدا کمک ام کرد. نیازی به قرص پیدا نشد." خدایا خودت از فضل ات اونها رو بهره مند کن. نیت شون خیر بود. 


تاریخ آخرین ویرایش:----