تبلیغات
من و قلم - مطالب قاب سینما


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

شکل آب

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 18 اسفند 1396-21:29


تو پرسیدی که من تنهام...
پس من فقط این را دارم که بگویم:
تو هرگز نخواهی فهمید که چقدر دوستت دارم
تو هرگز نخواهی فهمید که چقدر بهت اهمیت میدم
و اگه سعی کنم نمی تونم عشقم را از تو مخفی کنم
تو باید بدونی چون بهشت به من اینگونه گفت
تو رفتی و قلب من هم با تو رفت
من اسم تو را در تمام دعاهایم بردم
اگه راه دیگه ای هم برای اثبات عشقم به تو هست
قسم می خورم که راهش را بلد نیستم
تو هرگز نخواهی فهمید... اگر الان نفهمی

----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: ترجمه موسیقی ای در فیلم شکل آب


تاریخ آخرین ویرایش:----

پیدایش

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 24 شهریور 1396-15:56


- اگه می تونستی تمام عمرت رو از اول تا آخر ببینی چیزی رو تغییر میدادی؟
+ شاید احساسم رو بیشتر به زبون می آوردم... می دونی؟ از وقتی که به یاد میارم چشمم به آسمون بود
و ستاره ها رو نگاه می کردم، می دونی چی منو بیشتر از همه شگفت زده کرد؟ دیدن اونها نبود، دیدن تو بود.

Arrival - 2016


تاریخ آخرین ویرایش:----

رویا

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 31 مرداد 1393-15:30

من اهمیت نمی دم که چقدر ناامیدانه به رویاهاتون فکر می کنید. اما امکان پذیره. و در عین حال، سخته. اصلا آسون نیست. تغییر دادن زندگی تون سخته. پر از درد و شکسته. لحظه ها ممکنه تو رو به شک بیاندازند. اما از رویاتون کوتاه نیایید. شما اومدید که عبور کنید. شما اون یه نفر هستید.
اکثر مردم خونواده تشکیل می دن و پول درمیارن و بعد می میرن. دوست دارن فقط شکایت کنن ولی کاری نکنند. بخاطر ترس. ترس از شکست. 
مدتی رو با مردم بگذرون و بین شون بچرخ. نگاه شون کن. ببین همه اونایی که به موفقیت رسیدن شبیه تو هستن. تو نمی تونی یه کپی خوبی از بقیه باشی ولی می تونی بهترین چیزی که می تونی باشی. بعد می بینی همه دوست دارن تو رو نگاه کنند. دوست دارن پیش تو باشن. 
بعضی ها نظرشون اینه که تو نمی تونی واقعیت خودت رو تحقق ببخشی. بهشون بگو نظرتون چیه یه قربانی باشم؟! حتی اگه هیچکس حاضر نیست چیزی رو برای تو متصور بشه، می تونی خودت اون رو برای خودت تصور کنی! بگو: "این چیزی هست که بهش اعتقاد دارم و راضی ام برای خاطرش بمیرم."



------------------------------------------------------------------
برگرفته از مستند رویا


تاریخ آخرین ویرایش:----

خنده فرنگی

نوشته شده توسط:مصطفی
چهارشنبه 10 اسفند 1390-20:57

بساطی شده است... تلویزیون که یک هفته است فقط صندوق رای گیری نشان می دهد انگار که چه می خواهد بیرون بیاید یا مثلا اگر بیرون بیاید چقدر اوضاع فرق خواهد کرد. اسکارمان شده است “جدایی نادر از سیمین” که می بینی گیر می کنی بالاخره چه چیز خوبی می خواهد بگوید! تازه ما زبان فیلم را می فهمیم و نمی فهمیم مانده ام آنها که زبان را هم نمی فهمند چه می فهمند. یادم نمی رود می خواستم برای جدایی نوشته ای در وبلاگ بگذارم مانده بودم چه بنویسم که مربوط باشد و در عین حال چیز بدی نباشد. آخر کار قصه را تعریف کردم و گفتم خودشان بروند ببینند. احتمالا آنها که اسکار داده اند به همان چیزها داده اند که مربوط بوده و در عین حال بد هم بوده. بالاخره بعضی چیزها را یکسال طول می کشد تا بفهمی. ولی می گویم حالا که اسکاری شده ایم لااقل تلویزیون هم کنار جعبه های جادو که راه و بیراه نشان می دهد کمی خبررسانی می کرد. جالب است آنها تلویزیون ایران را تحریم می کنند به جدایی اسکار می دهند تلویزیون ایران هم کلا اسکار را تحریم می کند. در کل پی بردن به ماجرا زیاد سخت نیست لااقل برای کسانی که جدایی را یکبار دیده باشند.

پیمان معادی از آنطرف می خندد به اینطرف که می رسد "برف روی کاج" می سازد و قیافه اش را شش در چهار می کند و بوس می فرستد. بوس نمی خواهیم کمی خنده فرنگی برایمان بکن لطفا! چیزی که کم از آنطرف نداریم؛ هم آنجلیناهای وطنی داریم هم اسکورسیزی های کاور شده هم مجری های بذله گو. تازه اصغرمان هم براحتی بالای سن فارسی حرف می زند... خلاصه انگار طفل اش در انفوان جوانی مرده باشد سیمرغ گرفته نگرفته از جشنواره فجر فرار می کند آنجا که رفته است تا خاک صحنه را جارو نکند ول کن نیست. آدم یاد سیمرغ همسایه غاز است می افتد. یادش بخیر یکبار در امتحان منظور ضرب المثل "سیمرغ همسایه غاز است" را خواسته بودند ما هم به اشتباه سیمرغ خودمان را به عرش بردیم و اسکار همسایه را گردن زدیم. اشتباه است دیگر. باید از مال خودمان کم می کردیم. دبیرمان گفت: مرد آنست که از مال خود کم کند بگذارد روی مال همسایه. الان می فهمم او چه می گفت. مثلا آناهیتا را بکند آنا و چند عمل کاهشی دیگر انجام دهد و به یکباره برود سردر همه سینماها. که می شود: تو کاهش میکن و در دجله انداز ... که ایزد روی بیلبوردت دهد باز.



تاریخ آخرین ویرایش:----

پاورچین می آید!

نوشته شده توسط:مصطفی
یکشنبه 30 بهمن 1390-14:17


چند هفته ای است به لطف خرید دستگاه آنتن دیجیتالی گهگداری فیلم ها و سریال های قدیمی را می بینم آن هم گذری... اما چند روز اخیر متوجه شده ام برخلاف برنامه های طنز قدیمی که جذابیت شان را در طول زمان از دست می دهند طنز پاورچین مدیری همچنان در طی سال ها سرحال و زنده، گویی سال به سال صیقل خورده و جذابیت تازه ای به خود گرفته است. علی ای حال زمین گیرش شده ام و شب ها بخاطرش دنبال کنترل می گردم و موقع شام اندک لبخندی هم چاشنی می شود. فکر می کنم این زنده بودن و اسیر زورمرگی ها نشدن در متن قاسم خانی باعث شده پاورچین همچنان قابل دیدن باشد. چیزی که این روزها کمتر شاهدش هستیم. من فکر نمی کنم چند سال بعد کسی بتواند طنزهای امروز را حتی به عنوان کار طنز نام ببرد.
پاورچین طبق روال سال های دور هر شب این بار از شبکه آی-فیلم پخش می شود. توصیه می کنم دوباره دیدن اش را از دست ندهید.


تاریخ آخرین ویرایش:----

پوریای ناز

نوشته شده توسط:مصطفی
شنبه 14 آبان 1390-20:57

دیشب وقت شام (از معدود اوقاتی که تلویزیون هم شانس میاره، همراه غذا صرف میشه) پوریا پورسرخ رو داشت نشون میداد لم داده بود توی یه قایق. یه گزارشگر شهرستانی هم انگار که جانی دپ رو توی کشتی دزدان دریایی گیر آورده باشه همینطوری آب از لب و لوچه اش می رفت داشت باهاش مصاحبه می کرد. خلاصه توی وادی کلیشه سازی و پاچه خواری و ماست مالی حق مطلب رو فول ادا کرده بودن که خدا رو شکر من همین قسمت هاش یادم مونده:
گزارشگره برگشت گفت اگه بخواهید توی یه کلمه دریا رو توصیف کنید چی می گید؟! پورسرخ یه دو دقیقه ای به خودش پیچید و بالاخره گفت نمی دونم باید فکر کنم... بعد سوال شد بازیگر محبوبت که بخوای نام ببری کیه؟ دوباره ادا و اطوارهاش شروع شد و یه کم ناز و کرشمه چهارده ساله زد تنگش که "نگم بهتره" و "خیلی زیادن" و این حرفا که بعد با اصرار گزارشگر بالاخره راضی شد. یه هفت هشت ده تا از رفیق هاش رو مثال زد که اون لالوها یهو گفت: خودمم جذابم، خودم رو هم دوست دارم... فهمیدیم بـله، بگو اون همه ناز و ادا برای چی بود بچه ام کم روئه روش نمی شد همون اول واقعیت های تلخ رو بگه!!! ولی آقای پورسرخ، جان من برو بازی هات رو یه بار دیگه نگاه کن که لوکیشن ها رو با میدون مسابقات فیتنس اشتباه می گیری بعد بیا اینجوری بگو البته از من می شنوی باز هم اینجوری نگو! زشته!



تاریخ آخرین ویرایش:----

سقوط یک سریال

نوشته شده توسط:مصطفی
یکشنبه 20 شهریور 1390-14:57

هرچی می خوای درباره سریال های ماه رمضون صحبت نکنی نمیشه. دوباره دیروز یه دسته گل دیگه به آب دادن. همینطوری سریالی دارن قربانی می گیرن. جالبه بعد آقای افخمی رو آوردن توی سینما گلخانه بهش میگن سریال شما باعث شده یه نوجوان خودکشی کنه برگشته میگه اتفاقا ما توی سریال نشون دادیم که عاقبت کسایی که خودکشی می کنن چقدر دردناکه! آخه عزیزم اون کجاش دردناک بود دختره در عالم ماوراء هر روز با یکی می چرخید و آزادانه بدون هیچ محدودیتی توی خصوصی ترین قسمت های زندگی مردم سرک می کشید. جالب تر اینکه نماد "خودکشی نکنید"؛ آخر سریال با هزارتا داستان خودکشی اش رو تکمیل می کنه. خب آقای افخمی وقتی اینجوری نتیجه میده معلومه که اشتباه نمادسازی کردی دیگه. حالا هر کسی هستی باش. ادعای سینما ماوراءت هم که گوش فلک رو کر می کنه. بعضی وقتا از اخلاق فراستی خیلی خوشم میاد، نه جو میده نه جوگیر میشه. لااقل در مورد کارهای ایرانی. شاید برای ما سخت باشه یک دفعه بگیم مثلا مهرجویی بد ساخته یا حاتمی کیا گیر کرده ولی فراستی وقتی کسی خراب می کنه در اکثر موارد رک و راست بهش میگه. توی همین کارهای اخیر اومدند اینقدر ماوراء رو برای مردمِ زودباور و ساده لوح، ملموس کرده اند که یارو حوصله اش سر میره هوس می کنه یه چرخی هم در دنیای ارواح داشته باشه.
یه مشکلی هم که این قضیه رو کامل می کنه آشنا کردن بچه های کوچیک که حتی درک درستی از اطرافیان خودشون ندارن با مسئله خدا، روح، قیامت، جن و از این قبیل هست. به تبع یه چنین آموزه هایی ترس ها و کنجکاوی در اینباره براشون به اوج می رسه. این سریال ها هم میان این جو رو تشدید می کنن و یه همچین موضوعاتی رو برای شلوغ ترین ساعات تلویزیونی ما که رده بندی سنی خاصی هم نمیشه براش قائل شد، تدارک می بینن. نتیجه همین میشه که می بینید. حالا این مواردی که رسانه ای میشه و همه متوجه میشیم خیلی کمتر از آسیب های واقعی این سریال هاست.


تاریخ آخرین ویرایش:----

127 ساعت

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 24 تیر 1390-17:14


"یک روح قد و سرکش رو فقط یه اتفاق می تونه سر جاش بنشونه" نمی دونم اینو یه جا خونده بودم یا همین الان از خودم تراوش شد! به هر حال چیزیه که خودم هم تجربه اش کردم و هم درباره اطرافیانم به وضوح دیدم اش. این تفکر به زیبایی توی 96 دقیقه فیلم دنی بویل به نمایش گذاشته میشه و این فیلم رو تبدیل به یه شاهکار میکنه. حقیقت اش رو بخواهید فیلم از مدت ها پیش توی هارد ذخیره بود و هر بار که بازش می کردم از فضاش خوشم نمی اومد و زیر بار تماشایش نمی رفتم اما بالاخره فرصتی شد و نشستم دیدم اش و لحظه لحظه اش رو زندگی کردم. در اصل نوع کارگردانی طوریست که شما رو مجبور می کنه جزئی از فیلم بشی. شما گاهی حس یه قوطی آب رو داری که داره تموم میشه و گاهی یه کوهنورد که داره جون میده و به این ترتیب هست که نمی تونی خودت رو از روند فیلم جدا کنی. یکی از دلایل موفقیت اثر اینه که کارگردان به هیچ وجه خودش رو در گرفتن نماها محدود نکرده و در خلال فیلم شاهد هستیم که دوربین اش به هر سوراخی سرک می کشه تا شما حس قهرمان فیلم رو هرچه بیشتر درک کنید.
 127 ساعت برهه ای از زندگی همه ماست وقتی که بر اثر یه اتفاق دچار سکون میشه، جایی برای بازبینی اتفاقات گذشته و نگاهی به تمام لج بازی ها و کج خلقی ها و غرور و ترس های بیهوده مان. اونجا که می بینیم کارهایی که ما تابحال ازشون سرباز زده ایم هیچوقت از این شرایطی که توش هستیم سخت تر نبودن. یک عذرخواهی ساده بعد از یک اشتباه، یک قدردانی خشک و خالی از پدر و مادر، گفتن حس واقعی قلبمون به اونی که باید بگیم و یا حتی یه دوستت دارمِ ساده و بسیاری از این قبیل که انجامش برامون خیلی سخت بوده همه و همه در برابر شرایط هولناکی که اومده تا ما رو به ورطه هلاکت بکشونه هیچ به حساب میان و باید لحظه ای دست از غرور و خودخواهی برمیداشتیم چون این بازگشت به خود و این بیدار شدن ممکنه حالا به قیمت جدا شدن یکی از دستامون و تحمل 127 ساعت شرایط مرگبار رقم بخوره.


تاریخ آخرین ویرایش:----



  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2