تبلیغات
من و قلم - مطالب کتابنامه


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 20 بهمن 1391-21:15

... بعد از این مقدمات در ایام انتظارِ چوب چپق، به بلای زخم خرما یا دمل بغدادی که در آنجا عام البلواست، دچار شدم. از قضا، این زخم در میان رخسارم برآمد، به نوعی که یک گوشه ریش مبارک را نیز خرابکاری کرد. شب و روز بی شکیب و نالان و با بخت ستیزه کنان که " ای زخم بی پیر، مگر جای دیگر قحط بود که باید از رخسار من درآیی و مرا روی دیدن این و آن نگذاری؟" پس آهی از جگر برکشیدم که چه می باید کرد؟ حکما راست گفته اند که "اگر آنچه می خواستی می شدی، همه سنگ ها الماس می شدی" همچنین اگر هر کس دمل را از جای دلخواه خود در می آورد، در بغداد صورت زشت پیدا نمی شدی.
با این حال جای شکرش باقی بود. چه عثمان آغا با این که آن دمل را از طرف دیگر درآورده بود، باز صورتش آیینه زشتی درست می نمود. و او به جای دلسوزی بر من، ریشخند می نمود که "با آن بلاها که بر سر تو آمده است، زخم بغدادی دارو و مرهم است. اگر یک طرف صورتت نادرست می شود، طرف دیگرش درست است. نمی بینی که فیروزه با آن گرانبهایی یک طرفش احسن الوان و طرف دیگرش با خرمهره یکسان است و باز گرانبهاست؟ تو در میان مردم همیشه طرف درست رو را بنما و از نادرستی بپرهیز!"...
***
کتاب "سرگذشت حاجی بابا اصفهانی" پر است از این گونه توصیفات زیبا و بدیع که تصویر درشت و واضحی از مناسبات اجتماعی و اوضاع سیاسی، اقتصادی دوران قاجاریه را ترسیم می کند. سیر اتفاقات، قلم شیرین و داستانگویی بی نظیر نویسنده و نیز مترجم باعث شده علیرغم متن نسبتا سنگین، خواننده نتواند دل از نوشتار برهاند.
و اما نکته ظریفی که این کتاب را برجسته و متمایز می کند موضوعات حاشیه ای آن است. مترجم در مقدمه مطلبی عجیب مطرح می کند که چکیده آن اینگونه است: پس از انتشار، این کتاب با استقبال زیادی مواجه شد، دست به دست چرخیده و خوانده می شد و ایرانیان به خود می بالیدند که بالاخره یک داستانگوی شش دانگ ایرانی پیدا شده که می تواند چنین داستانی را خلق کند که علاوه بر سرگرم کردن، به انتقاد از جامعه و نشان دادن برخی عادات و سلوک ناپسند ایرانی جماعت می پردازد. اندکی نپایید که نسخه تمام لاتین حاجی بابا که از قضا نسخه مادر بود پیدا شد و آنجا ایرانیان فهمیدند که چه کلاه گشادی بر سرشان رفته است.
کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی نوشته جیمز موریه از سفرای انگلیسی عهد قاجار است که در مدتی که در ایران اقامت داشته کاملا به حال و اوضاع ایرانیان واقف شده و توانسته سرگذشتی اینچنین اینجایی و خودمانی ترتیب بدهد. حاجی بابا یک شخصیت ساختگی است که اهل اصفهان بوده اما به همه جا سرک می کشد و تجارب ارزشمندی ! از دروغ، دزدی، ریاکاری، فریب، خیانت و سوءاستفاده گری و هر آنچه رذیلت باشد می آموزد و از آنجا که بسیار نکته بین و فرصت طلب است این مصالح را بکار می گیرد و خانه دنیا را آباد می کند و می بینیم که از دلاکی و دریوزگی دست آخر به صدارت و وزارت و سفارت می رسد. اینها اگرچه به نوعی تهمت بزرگی به نوع ایرانی جماعت است و گویا بخاطر همین مساله کتاب جزء کتاب های خاص و نایاب است اما حقیقتی که در خلال رمان موج می زند باعث می شود تکانی بخوریم که آری امروز بعد از گذشت بیش از 100 سال همچنان این رفتارها جزء عادات ناپسند ما ایرانی هاست و هرقدر که بیگانه ای ایرادمان را گرفته باشد به هرحال چیزی غیرقابل کتمان است.
درباره برگردان فارسی؛ اینجا هرقدر از قلم حاج حبیب اصفهانی که زحمت ترجمه متن را به فارسی کشیده صحبت کنیم باز هم نمی توانیم دورنمایی از روانی و شیرینی کلام ایشان را بازتاب دهیم. پس اگر دلتان برای یک ادبیات شیرین ویک کتاب واقعا زیبا و پندآموز تنگ شده حتما حاجی بابا را تهیه کنید و بخوانید.  



تاریخ آخرین ویرایش:----

استاد عشق

نوشته شده توسط:مصطفی
شنبه 30 مهر 1390-21:58

 (وزیر فرهنگ و آموزش و پرورش) گفت: مگر شما زیر درخواست كتبی، برای گرفتن وقت ملاقات ننوشته بودید "دكتر محمود حسابی"؟
فورا گفتم: بله، همین طور است
اوگفت: شما می گویی دكتر هستی؟
گفتم: بله
او گفت خوب پس اگر دكتر هستید، بهتر است ما یك اتاق در اختیار شما بگذا ریم تا روزها مریض ها را، این جا معاینه و معالجه كنید.
من كه متعجب شده بودم، گفتم: من دكتر فیزیك هستم
جناب وزیركمی فكركرد و پرسید: آقا، فیزیك یعنی چه؟
من كه بیش تر متعجب شده بودم، دیدم جای توضیح نیست، چون تازه با ایشان آشنا شده ام، و هر چه باشد در برابر وزیر فرهنگ، قرار دارم.
پیش خودگفتم: شاید اگر توضیح بدهم، ناراحت شود و رابطه یی كه تازه داشت شكل می گرفت، به هم بخورد.
فكری كردم وگفتم، باید به ایشان جوابی بدهم، كه برایش آشنا باشد
فورا گفتم: فیزیك یعنی همان شیمی!

 
خواندن "استاد عشق" لذتی دوچندان برایم داشت، اولی لذت خود داستان و دیگری لذتی منحصر به فرد بود که سطر به سطرش مدام من را می برد به حال و هوای روزهای مدرسه رفتن هامان و یاد و خاطراتی که با مقصود بیک سرسبز و چهارراه حسابی و چه و چه پیوندهایی همیشگی داشتند و دارند. روزهایی که از کنار خانه دکتر عبور می کردیم و هیچوقت فکرش را هم نمی کردیم اینقدر رنج و عذاب و شوربختی پشت این خانه زیبا و این باغ دراندشت پنهان باشد.
از اینها بگذریم به خود کتاب و داستان شش دونگ اش می رسیم داستانی که ابتدایش با تکرار مکررات و بازگویی روزمرگی ها مخاطب را دلسرد می کند ولی رفته رفته جذابیتی که باید را پیدا می کند و از یک چهارم کتاب به بعد محال است بتوانی سر بخارانی.
همان ابتدا علاقه نگارنده کتاب به پدر خود در دوران زندگی ایشان، نظرم را جلب می کند. منی که همیشه فکر می کردم ایرج هم مثل هزاران هزار فرزندی است که حالا که نعمت پدر گرانقدری چون دکتر حسابی را از کف داده به یاد خوبی هایش افتاده، با خواندن استاد عشق به عشق و علاقه فرزند نسبت به پدر از همان کودکی پی بردم و حالا می گویم گوارایت باد چنین پدری و چنین فرزندی.
در طول خواندن نسخه الکترونیکی "استاد عشق" نکته برداری می کردم که مبادا نکات مهم فراموش شوند. یکی از نکات بسیار جالب مقایسه ناخودآگاه این مهندس بزرگ با مهندسان کنونی کشور بود کسانی که تنها پیشوند مهندس را یدک می کشند و عملا از هرچه خلاقیت و محاسبه باشد فراری اند و تنها قاعده ای می خواهند که تمام پل ها با آن ساخته شود و تمام معادن با آن آباد!
جنبه مهم دیگر در زندگی دکتر حسابی مطالعه بی وقفه ایشان است که در کتاب استاد عشق به آن اشاره عمیقی می شود و شاهدش عینک هایی با شیشه هایی قطور و شماره هایی بالا هستند. در جایی اشاره می شود دکتر تمامی رمان های پلیسی را نیز مطالعه کرده کاری که روشنفکران عصر ما آنرا عقب ماندگی و از سر بیکاری می دانند و این نشان می دهد ما هرقدر هم در هدر رفتن دقایق زندگی مان و خصوصا جوانی حساس باشیم باز متوجه هدر رفت ذره ذره آن نخواهیم شد.
در خلال گفته های دکتر حسابی که از زبان پسرش ایرج نقل می شود نکات پیدا و پنهان فراوان است مثلا اینکه دکتر ابراز می کند که "بیماری ها و امراض با اینکه درمان می شوند ولی برای همیشه در بدن می مانند و یک روز ممکن است خود را نشان بدهند" و دیگری اشاره به نظم و احترام به قانون در خارج از کشور و بی قانونی ها و تبعیض های داخل است که از همان زمان نیز وجود داشته و دکتر از این مسئله شکوه می کند.
با اینکه با کتاب های بیوگرافی بهیچوجه میانه خوبی ندارم اما در این مورد مجبورم به همه دوستان توصیه کنم این کتاب زیبا و عبرت آموز را تهیه کرده و مطالعه کنند باشد که محظوظ شوند.



تاریخ آخرین ویرایش:----

مسخ

نوشته شده توسط:مصطفی
یکشنبه 13 شهریور 1390-13:24

 "گره گوار صدای داد و بیداد را پشت سرش می شنید. این جنجال مثل صدای صد هزار پدر، در گوشش منعکس میشد! موقع شوخی نبود و گره گوار هر چه باداباد خود را لای گذرگاه در کرد و همانجا به حالت خمیده قرار گرفت. بدنش از یک طرف بالا مانده بود و پهلویش از چهارچوبه ی در که رنگ سفید آن، از لکه های بدنما، قهوه ای رنگ شده بود خراشید. گره گوار گیر کرده بود و به تنهایی نمی توانست خودش را نجات بدهد. از یک طرف، پاهایش در هوا موج می زد و در میان هوا پیچ و تاب می خورد. از طرف دیگر، به طرز دردناکی پاها زیر بدنش بی حرکت مانده بود. در این وقت، پدر از عقب یک اردنگ محکم زد و این دفعه باعث تسلیت خاطر گره گوار شد. او خط سیر طویلی را طی کرد و میان اتاق به زمین خورد. در با یک ضربت عصا بسته شد و بالاخره سکوت برقرار گردید." 

کافکا در مسخ همان اندازه بی رحم است که ملاطفت به خرج می دهد. بی رحمی وی از آن جهت است که مقصد مسخ را نه به جانوری صرفا زمین گیر بلکه به بدترین شکل و زشت ترین حالت آن یعنی نوعی حشره تنزل می دهد. و اما در جایی که ملاطفت اش گل می کند سطح تحمل خانواده را تا جایی بالا می برد که گره گوارِ داستان خود به فاجعه وجودش پی می برد.

Nuvola apps important.svgخطر لوث‌شدن
در انتهای این داستان فوق هوشمندانه خواننده متفکر درگیر قضاوت می شود و اینجاست که در دوراهی ها و بعضا چند راهی های داستانِ به ظاهر خاتمه یافته گیر می کند. دستوری برای عدم  وجود یک جانور زشت مساوی خواهد بود با از بین بردن نمادین تمام افراد ناتوان و بی مصرف جامعه و خلاصی از دست تمام کسانی که به نوعی سربار به وجود می آیند. با این استدلال، حتی افرادی که بر حسب اتفاقی مطرود جامعه ای می شوند و پیش از این کاربری مفید داشته اند هم مشمول حکم سنگین ما می شوند تنها تبصره ای که برای پاسداشت خدمات شان گذاشته می شود نگهداری موقتی و نیم بند از آنها است. تا جایی که خودشان در کوچه تنهایی و عزلت شان بپوسند یا از این بی محلی ها به روشی آزادمنشانه عاصی شوند.
اگر بخواهید با ژستی روشنفکرانه به مراقبت شش دانگ از گره گوار رای بدهید باز با یک عشق کریه المنظر مواجه اید که اگر نگوییم غیر ممکن باید قبول کنیم که زندگی با وی کار هر کسی نیست. اگرچه موضع گیری زیبایی است اما پای عمل که برسد اکثرا محافظه کار خواهیم بود.



تاریخ آخرین ویرایش:----