تبلیغات
من و قلم - مطالب نکات ناب


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

قصه ی الماس و فشار

نوشته شده توسط:مصطفی
پنجشنبه 19 فروردین 1395-19:36


یه مسیر سخت رو انتخاب کردم روی کاغذ خیلی خوبه اگه بتونم از پس اش بربیام. هیچ دیدی هم نسبت به اینکه ته اش چی میشه ندارم. از این وهمی که الان دارم خوشم میاد و اینکه قبلا هم از این جور تجربه ها سربلند بیرون اومدم کمکم می کنه. ولی... مثل بازیگری که هر دفعه میره جلوی دوربین انگار بار اولش هست و باز استرس داره من انگار میخوام به یه جزیره ناشناخته وارد بشم. اما وقتی می بینم اگر مسیر سختی رو انتخاب نکنم اتفاق خاصی هم در نهایت نمی افته، اجازه میده که جلو برم و نترسم.


تاریخ آخرین ویرایش:----

انسان پوچ

نوشته شده توسط:مصطفی
دوشنبه 2 فروردین 1395-13:41

او یک انسان ساده است، معلوم است دغدغه هایش چه ها هستند. من سعی می کنم پیچیده تعبیرش کنم. چیزهایی که سعی می کند با توداری پنهانشان کند. نیازی به تجسس نیست. او بالاخره می گوید چش است و من باز می فهمم او بسیار ساده است و من الکی پیچیده اش کرده بودم. 

من از این انسان ساده سعی می کنم فاصله بگیرم و با هزاران انسان ساده ی دیگر مواجه می شوم که دست آخر همه شان معلوم است دغدغه هایشان چه است. دوست داری در نهایت به دغدغه هایی از جنس خاصی بربخوری. اما دغدغه ها همه متاسفانه از این نوع است: 

پول کافی: 
  • من چقدر درآمد دارم؟ 
  • ما درآمدمان چقدر کفاف انتظاراتممان را میدهد؟ 
  • چگونه می توانم درآمد بیشتری کسب یا پس اندازی برای خودم دست و پا کنم؟

کار مناسب: 
  • من کار مورد انتظارم را دارم؟ 
  • من چقدر در حال پیشرفت هستم؟ 
  • آیا اطرافیانم به وجود من افتخار می کنند؟ 
  • آیا من دارم در روزهایی که سپری می شود تلف می شوم؟

عشق واقعی: 
  • من عاشق هستم یا نه؟ 
  • من کسی را دارم یا نه؟ 
  • این چیزی که من تجربه می کنم اسمش همان عشق است یا نه؟ 
  • من تا چه وقتی می توانم عشق داشته باشم؟ 

سلامت نسبی: 
  • من سالم هستم یا نه؟ 
  • من از عمرم دارم به بهترین نحو استفاده می کنم یا نه؟
  •  آنها که می شناسم شان با بدنشان همین قدر شاد هستند که من؟ 

فرزندان شاد: 
  • آیا می توانم فرزندی داشته باشم یا نه؟ 
  • فرزندم چگونه باید تربیت شود؟ 
  • آیا تمام نیازهای فرزندم برآورده می شود؟

خانواده موفق: 
  • آیا پدر و مادرم سلامت و شاد هستند؟ 
  • چند سال دیگر آنها در کنار من خواهند بود و من از وجودشان منتفع هستم؟ 
  • آیا برادران و خواهران من با پول کافی و کار مناسب و عشق واقعی و سلامت نسبی و فرزندان شاد زندگی می کنند؟

و این چرخه هنوز و همچنان ادامه دارد... و تمام اینها یک روان کامل را تشکیل می دهند و هر کدام از این سوالات که به مشکل بخورند می توانند به قدری بزرگ شوند که بقیه و در نهایت یک روان کامل را تحت الشعاع قرار بدهند. نگاه کنیم ببینیم کجا گیر و گرفت هست و چرا؟!!!


تاریخ آخرین ویرایش:----

برای ارحم الراحمین

نوشته شده توسط:مصطفی
شنبه 29 اسفند 1394-20:38

من یک سوال دارم! اگر شما با تلسکوپی قوی به آسمان نگاه کنید و بخشی از آن را ببینید قاعدتا احساس می کنید کلی ستاره برای ما قرار داده اند. حال اگر تلسکوپی قوی تر با میدان دیدی بیشتر انتخاب کنید و نگاه کنید و باز آنسوی این ستاره های همیشگی باز هم ستاره و کهکشان بیابید احتمالا کمی کنجکاو می شوید که این همه عمق برای چیست یا تا کجا ادامه دارد. حال اگر شما را به فضا بفرستند و آنجا در اطراف خود هزاران هزار ستاره و کهکشان بیابید چه احساسی خواهید داشت؟؟؟ تصور کنید...

آنجا احساس شما تقریبا این خواهد بود: " اینجا گویا لایتناهی است و ما هیچ چیز قابل اعتنایی در این بین نیستیم شاید از بخشی از این لایتناهی داریم بهره می گیریم اما ما کجا و این وسعت کجا... "

روی زمین هم البته می توانستید این را دریابید ولی احتمالا نیاز داشت خیلی خیلی کنجکاو بشوید. من امروز خیلی خیلی کنجکاو شدم و دریافتم که رحمت خداوند همانند کاینات، لایتناهی است. و حسم شبیه به آن کسی است که واقعا حقایقی را دریافته و نمی تواند تشریح کند تقریبا مانند کسی که بین تمام ستارگان قرار گرفته ولی میخواهد به کسانی که روی زمین هستند توضیح بدهد. ما انسان ها گناه می کنیم یعنی حق ماست که اصلا نگذارند رحمتی ببینیم اما اتفاقا چنان نزدیک به ما نشانه می گذارد که لحظه ای از جای می پری و اگر در اوج گناه به سمت اش بروی و لحظه ای برگردی و بخوانی اش، ناگهان تا رگ گردن به تو نزدیک می شود و خودش را با یک دنیا رحمت به تو نشان می دهد. مشکل اینجاست که ایستاده ایم ما را به فضا ببرند...
خدایا کاش کمی آسان می گرفتی... 


تاریخ آخرین ویرایش:----

Live Pro

نوشته شده توسط:مصطفی
سه شنبه 28 مهر 1394-08:57

امروزِ روز دارم فقط به یه جمله فکر می کنم: حرفه ای زندگی کن
من اینطوری برام ترجمه میشه و توی طول راه از در خونه تا مترو قائم همه اش داشتم سعی می کردم درست ترجمه اش کنم: 
حرفه ای زندگی کن شعار منه. خودم ساختم اش اون روزا سرباز بودم. اون روزا که میگم سال 52 نیست همین چند سال پیش. برام اینطوری تعریف میشه که زووم کنم هدفم. زندگی بشه برام یه زمین بازی ای که سال هاست منو توش انداختن و از بس اون توو بازی کردم برام هیچ چیزیش خاص نیست. تماشاچی هاش عادی شدن، شعارهاشون عادی شده، چمن اش عادی شده، اسکوربوردش که اکثرا منو بازنده نشون میده عادی شده... اما من الان به فکر گلهای خورده ی قابل جبرانم. بازیکن حرفه ای اینقدر به ساعت نگاه نمی کنه. اینقدر گوش نمیده ببینه اون گروهِ معلوم نیست چکاره اون گوشه استادیوم چه شعاری رو دارن علیه اش بکار می برن. بازیکن حرفه ای توی دلش به اونها می خنده و من مطمئنم در پس ذهن اش فقط داره به یه چیز فکر می کنه: "جبران گلهای خورده" اونها رو اصلا نمی بینه و در بلند مدت وقتی با این شعارها علیه خودش مواجه میشه می دونه اینها گذرا هستند. اصلا نمی شنوه. اون به هدف اش داره فکر می کنه که خودش قوی میشه و بالاخره از این تیم همیشه بازنده به یه تیم همیشه برنده نقل مکان می کنه.اونوقت این تماشاچی ها همینجا دوباره نشستن و دارن به بازیکنی که جایگزین اش شده فحش میدن. اونچه که اون تماشاگرا ازش بی خبرن این موضوعه. اونها توی یه گردشی هستند که سودی به حالشون نداره. اون یکی از سه گل خورده ی تیم اش رو جبران می کنه. تیم اش می بازه ولی اون حرفه ای ترین بازیکن تیمش میشه.. 
زندگی همه مون یه چنین داستانیه. یه عده نشستن خارج از گود و شعار میدن ولی تو کارتو بکن. فکر کنم حرفه ای زندگی کن ترجمه اش میشه: "تو کار خودتو بکن" "نقش خودتو بزن" اگر فلانی چه زمین خورد چه پشیرفتی کرد نشو اون تماشاگرهای گوشه ی زمین زندگی اش. کار خودتو بکن. واست مهم نباشه. من هیچوقت به شخصه احساس کسایی که جزئیات زندگی شخصی یه خواننده یا یه فوتبالیست رو دنبال می کنن و پیگیرش هستند رو نمی فهمم. در صورتی که هیچکس به اهمیت خودشون روی کره زمین قطعا وجود نداره. اون آدمی که همه اش دنبال اینه که ببینه فلانی چی پوشید یا چی خرید نمی دونه مهم ترین فرد روی زمین خودشه و خودش. همه اش ذکر روز و شب اش فلانی چیکار کرد فلانی چیکار نکرد. بابا خود تو چه غلطی کردی؟!!! اونها هدف داشتن و موفق شدن تو چی؟ کی میخوای شروع کنی؟ کی میخوای فوکوس کنی روی هدف ات؟؟ کی میخوای چشم بدوزی به جلو و بگی هیچی مهم نیست من باید برسم؟ 



تاریخ آخرین ویرایش:----

عاقل باش

نوشته شده توسط:مصطفی
یکشنبه 14 تیر 1394-13:23

اپیزود 1
من نمی دونم برادرم تو چطوری مسلمون شدی ولی وقتی میگی مسلمون من یه چیزی شبیه امام علی تصور می کنم. اشتباه از منه؟ یه چیزی شبیه یه مسلمون که همه قبول اش دارن تصور می کنم. قبول نداری؟ ماه رمضون مال روزه دارهاست خداشون هم اجرشون رو میده این دیگه دلیل نداره چماقش کنیم بزنیم توو سر بقیه. واقعا برام لاینحله، چرا مسلمونا از روزه نگرفتن بقیه ناراحت میشن چرا روزه دارا به روزه خورا حمله می کنن. کمتر می بینم که مثلا یه روزه دار به یه روزه خواری که بدون دلیل هم روزه خوری می کنه محبت کنه یا یجوری نگاش نکنه. قبلا ها که بیشتر از زیر روزه موزه فرار می کردیم خیلی هم روشنفکر بودیم می گفتیم چرا موعظه می کنید؟ چرا ول نمی کنید بقیه رو؟ مگه شما رو توی قبر اونا میذارن؟ حالا که با منه محافظه کارم نگاه می کنم می بینم دارم تماما روزه می گیرم داره بهم فشار میاد دوست دارم برم همه رو روزه بگیر بکنم. نمی دونم چه خصلتی توی این مسلمونی هست. ولی یه جاش ایراد داره. زورت میاد بقیه می خورن تو می گیری زورت میاد بقیه می خوابن تو نصفه شب پا میشی نماز می خونی. واقعا اگه زورمون میاد و فکر می کنیم در مقابلش چیزی بدست نمیاریم واقعا نکنیم. فردا نشیم مثل پدر مادرای امروزی که یه مشت عقده ای تحویل جامعه دادن.

اپیزود 2
یه ویدئوی خیلی خوب چند روز پیش دیدم یه جوونی خیلی شیک داشت درباره ترس و ایمان حرف میزد. می گفت مقوله ترس و استرس در وجود ما یه مساله ناگزیره. چرا که قطعا ما در مقابل زندگی کردنمون یه سری ناشناخته ها و غیر قابل پیش بینی هایی داریم. در مقابل ترس، ایمان وجود دارد. ایمان یعنی امنیتی که ما رو در برابر ترس ها و ناشناخته ها ضد ضربه می کنه. این دو، مقوله هایی کاملا منفک، مجزا و رو در روی همدیگه هستن یعنی با داشتن یکی دیگری رو نداری. ما در مقابل اعتقاد واقعی مون به خدا، ایمان رو به دست میاریم. توی این راه خسته می شیم، اذیت میشیم ولی در مقابل دیگه ترسی از چیزی نداریم. تا هر کجا برسیم سعی می کنیم و میریم هر جا کم آوردیم بقیه اش رو واگذار می کنیم به خدا. اما کسی که این مسیر رو با سختی هاش طی نمی کنه در انتخاب میون ترس و ایمان ترس رو انتخاب می کنه.




تاریخ آخرین ویرایش:----

سیاست

نوشته شده توسط:مصطفی
چهارشنبه 27 خرداد 1394-16:23

تازه فهمیدم که نباید دیگه خیلی رو بازی کرد، باید توی چشم طرف مقابلت که خیلی هم ازش متنفری زل بزنی و بهش بگی که: "چه روز عالی ایه امروز!" باید با سیاست رفتار کنی! توی این دنیا کسی به فکر تو نیست ولی با سیاست می تونی کاری کنی همه طرف تو باشند. مشکل اینجاست که من یه مقدار احساسی هستم زود عصبانی میشم. وقتی عصبانی میشم فوری گوشام قرمز میشه! نشون میدم! یه مدت با طرف صحبت نمی کنم! اخم و تَخم می کنم! یه جوری که همه می فهمن! از طرف خوشم نیاد میزنم توی پرش! اگه یکی پرت و پلا ببافه همونجا سنگ روی یخ اش می کنم. از طرف دیگه هم زود بهم برمیخوره. زودی قضیه رو جنجالی اش می کنم. ولی درست اش اینه که یه مکث بکنی و منطقی ترین جوابی که می تونه اون احساس بی منطق ات رو بیان کنه اظهار کنی. 
یا وقتی از دست کسی عصبانی هستی بهش بخندی و طبیعی رفتار کنی و جلوی تیکه انداختن ات رو بگیری. بعدا بزنی یه جای دیگه دهن اش رو سرویس کنی! ببین الان که دارم این حرفا رو می زنم خودم هم می دونم نامردیه و این داستانا... ولی وقتی می گردی توی جامعه می رسی به اینکه بابا اون چیزا که توی دبیرستان از تعهد و روابط و تعلیمات اجتماعی گفته بودن همه پشمه! انسان ها با هم نمی تونن کار کنن. چون هیچ کس کوتاه نمیاد. همه منتظرن صدات درنیاد حق ات رو بگیرن. بدبختی صدات هم نباید خیلی دربیاد چون فکر می کنن که موی دماغی و شاخ شدی! پس تنها روشی که می مونه روشی هست که گفتم!

اصلا نزدیک شدن خیلی زیاد به هر کسی بدون حد و مرز اشتباهه. یا با طرف در یک جایگاه هستی که طرف باید بدونه کجاها مرز توئه. با هم صمیمی بشین اشکال نداره ولی این صمیمیت وارد داستان های جدی تون نباید بشه. در حالت دوم شما با طرف مقابل تون برابر نیستید مثلا طرف یا بالاتر از شماست مثلا رئیس شماست یا زیردست شماست در این صورت باید طوری رفتار کنی که بدونه از یکجایی به بعد شخصیت تو اجازه هر نوع برخوردی رو به اون نمیده پس بدونه که تخته گاز نره روت! این رمز موفقیته.


تاریخ آخرین ویرایش:----

حکمت های من (1)

نوشته شده توسط:مصطفی
دوشنبه 25 خرداد 1394-23:25

1. هیچ گاه آزموده را دوباره آزمون نکن.

2. هر روز چیز جدیدی بیاموز.

3. تا هنگامی که انسان مهمی نشدی، حرف های مهم ات را نزن.

4. از یاد دادن چیزی که به رایگان آموختی، به دیگران دریغ مکن.

5. سعی کن در روز تعدادی کار را به سرانجام برسانی.

6. کاری که بابت آن پول نگیری در تو توقع به وجود می آورد. قبل از انجامش خوب فکر کن.

7. هنگامی که مخفیانه عکس می گیری باید فلاش دوربین را خاموش کنی.

8. احساسی باش، اما دلایل منطقی بیاور.






تاریخ آخرین ویرایش:----

ignoring

نوشته شده توسط:مصطفی
پنجشنبه 14 اسفند 1393-21:55

نادیده گرفتن یه مهارته. ما از بچگی یاد گرفتیم بریم جلو دعوا کنیم حق مون رو بگیریم. بعد بزرگ که شدیم بریم سر کار یاد بگیریم که نباس سر هر قضیه ی کوچیکی دعوا و حرف و حدیث ایجاد کرد. نزدیک به دو روز با خودم کلنجار می رفتم تا بتونم یه رفتاری که باهام شده بود توی خودم هضم کنم. در مقابل این پوز یه ایدئولوژی دیگه بود که همیشه بهش قائل بودم و می گفت باس بری و حرف دلت رو بزنی و هر چه بادا باد. باید طرفت بفهمه با کی طرفه. فکر نکنه تو هم از اوناشی! اما قبل از اینکه بخوام عکس العملی نشون بدم ساعت ها و ساعت ها به  اینکه چه حرکتی صحیحه نشستم فکر کردم. خیلی سخت بود خیلی بهم فشار اومد و اصلا راحت نبود. شاید چندتا از موهام سفید شدن. ولی ضرر نداره لااقل مطمئنی یه اقدام شتاب زده و بی ملاحظه نمی کنی. این بود که چند روزی گذشت و من یاد یه سمینار حول قضیه ی مدیریت تعارضات افتادم که اتفاقا فایل اش رو هم داشتم. با اینکه دیر وقت بود رفتم پیدا کردم و نشستم پاش. اون شب راحت خوابیدم. صبح فردا همه ی اون رفتارهای افرادی که باهاشون چند روز درگیر بودم رو نادیده گرفته بودم.
نمیشه گفت همیشه قضیه به همین سادگیه. من هم وقتی میگم نادیده گرفتم واقعا یه پروسه ای طول کشید تا رفته رفته تونستم. بهتره بگم من هم داشتم نادیده می گرفتم و هم داشتم یاد می گرفتم که میشه نادیده هم گرفت. سخته مخصوصا اگه از اول یه جور دیگه با خودت تا کرده باشی. بعضی ها راحت می بخشن من کوچک ترین رفتار غلطی چه انجام بدم چه با من داشته باشند تا مدتی دپرس میشم. کسانی هم که اینجوری هستن، باید یاد بگیرن. باید به این مهارت تجهیز بشن. در غیر اینصورت اولین کسی که بهای نادیده نگرفتن رو می پردازه خود شخص هست. 
یه مقدار باید حرفه ای تر برخورد کنیم چه توی بیزنس مون چه توی رفتارمون با اطرافیانمون. اون روز به جای اینکه چغلی این و اون رو بکنم. رفتم جلو و به ضعف های خودم اقرار کردم و گفتم ببخشید این چند روز توی لک بودم حق داشتم نمیگم بی دلیل بوده ولی از قصد نگفتم تا به خودم یاد بدم میشه بعضی چیزها رو نادیده گرفت. نمیشه همیشه جنگید.
در ازای نادیده گرفتن بشینید رفتار طرف مقابل تون رو تحلیل کنید. شخصیت اش رو بیارید روی کاغذ. اون لحظه لحظه ای هست که آنقدر به خودشناسی رسیدید که می تونید نادیده بگیرید و منطقی خودتون رو جای طرف مقابل بذارید. از اون زاویه خودتون رو نگاه کنید. طرف تون همکارتونه، رئیس تونه، رفیق تونه، همسرتونه فرقی نداره. یه رابطه روی دو پایه شکل می گیره. بعد از تحلیل طرف تون می تونید قلق های نزدیک شدن به اون شخص و نزدیک ماندن و حتی امتیاز گرفتن یا در مجموع خر کردنش رو هم بفهمید. حالا به جای سواری دادن، خود رو ضایع کردن، و نتیجه برعکس گرفتن، سوار طرف شدید و مهمتر از اون یه شخصیت حرفه ای برای خودتون ساختید.


تاریخ آخرین ویرایش:----



  • تعداد کل صفحات:5 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5