تبلیغات
من و قلم - مطالب اجتماعی


زندگی را تبدیل کنیم به مدرسه ای برای آموختن

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین


Admin Logo themebox

هر هشت ساعت یکی که نیست

نوشته شده توسط:مصطفی
چهارشنبه 15 مرداد 1393-16:25

دوباره قرص خوردن ها شروع شدند. حالا به طعم زندگی نزدیک تر شده ام. به واقعیت. کلاریترومایسن را که دهان می گذاری، طعم وانیل دهانت را پر می کند. عشق می کنی. با اشتها هر هشت ساعت. ولی وقتی پایین می رود معده ات اول از همه شروع می کند. بعد که بیخیال می شود، چشم باز می کنی می بینی دهانت پر از تلخی شده. با هیچ چیز هم این تلخی پایین نمی رود. یک تلخی بی پایان. مثل موقعی که داری به این فکر می کنی خودکشی بدون ناامیدی هم می تواند وجود داشته باشد. عکس العملی به این همه عمله و حیوان، که کنارت صبح تا شب می بینی. مثل نیمه شب های تحریم کولر که تمام بالش خیس عرق می شود، و بلند می شوی چهارتا فحش آبدار نصیب دکتر می کنی و جلوی کولر گازی می خوابی. مثل رعشه هایی که بدون دعوت می آیند و ماندگار می شوند. مثل یک افسردگی ناخوانده می شود که خوب موقعی از راه رسیده. موقعی که چندان نیازی به شاداب بودنت هم نیست. شاداب باشی و جوان خیلی چیزها می خواهی که به ات نمی آید. عادت می کنیم بگوییم از عوارض قرص هاست. چه کسی یادش می آید؟ قرص ها خود مریضی بودند که دادند ما آنها را ببلعیم و با آن تلخی بزرگ، درد بودن کوچک شود؟ این را فقط اهل فن درک می کنند. در اولین جرعه ی آن همه تلخی، راز بزرگ فراموشی نهفته است. راز جدایی از بودن. چه کسی تا بحال شک کرده که روز اول که به دنیا آمده ایم یک نفر به ما قرص نخورانده باشد؟ 
زمان اتمام این تلخی چه وقتی است حال آنکه به محض اینکه به تلخی فکر می کنی، سر و کله اش پیدا می شود؟ می دانی؟ وقتی چیز تلخی را دهانت می گذاری حتما باید با انتهای زبانت تماس بگیرد تا متوجه بشوی چقدر  تلخ است برای همین تلخ ترین زهرها محکوم به فرو خوردن هستند. خوراکی های تلخی که علمی به تلخی آن نداریم را معمولا می بلعیم! میدانید چرا؟ برای اینکه دیگر اینقدر داخل رفته اند که برای خارج کردن شان باید تا حلق ات را بشویی. بهترین و سریع ترین راه بلعیدن است. با رنج فرو می خوریم. دقیقا مثل قرص هایمان. لحظه ای چشم را می بندیم و بعد فراموش می کنیم چه چیزی خوردیم. اما بعضی قرص ها، وقتی خورده می شوند تازه تجزیه می شوند و به بند بند وجودمان نفوذ می کنند. من مطمئن هستم خونم هم تلخ شده. بغض را می شناسید؟ تلخ ترین چیز دنیا! آن هم همین شکلی است وقتی بیخ خرت را گرفته تنها راه اش فرو خوردن است چرا که با بالا آمدن اش هیچ کس موافق نیست چون ادامه پیدا می کند و باید درمان شود. لذا با پایین رفتن این گلوله ی تلخ که سرجمع به اندازه یک تیله است، همه چیز پایان می یابد. آنوقت تو از لحاظ ظاهری یک فرد عادی می شوی به اضافه ی یک بغض فرو خورده که دیده نمی شود. اما وقتی پایین رفت شروع می کند به تجزیه و تلخی و نفوذ. 
سال ها بعد به حفره های روحت می نگری و من هم به یک کبد تکه پاره ی داخل عکس، خسته از هضم این همه تلخی. آنوقت می روی پیش دکتر من، که اتفاقا خیلی هم معروف و کاردرست است، می گویی دکتر خرابم. او هم نگاه می کند به یک سی تی اسکن که شبیه تو نیست. بعد می گوید این تو هستی و دیگر نباید سیگار بکشی و ترشی هم نخوری بجایش این قرص ها را بخوری. ابتدا تعجب می کنی که دکتر هم به ترشی اعتقاد دارد. بعد هم می گویی: دکتر اگر به فکر تلخی هستی و یک دارو که اتفاقا افسردگی هم از عوارض اش باشد ما هر دو را به حد کمال داریم فقط یک قرص به ما بده که ما را به یاد این حجمی از تلخی که هستیم، بیاندازد. او ساده ترین قرص اش که کلاریترومایسن 250 است را به لیست اضافه می کند. 24 ساعت تلخی در روز که ابتدایش هم مزه وانیل دارد. دقیقا مثل زهر هلاهلی که داخل بستنی کار شده باشد.


---------------------------------------------------------------------------
موزیک متن: قوی سیاه (رضا یزدانی)


تاریخ آخرین ویرایش:----

هدف بی نقطه

نوشته شده توسط:مصطفی
شنبه 11 مرداد 1393-20:45

از هم که جدا می شویم روبروی پارک نیاوران تو همچنان لبخند تمسخرآمیزت را روی لب داری. حتی آن لحظه که داری خلاف جهت من حرکت می کنی! دیگر می شناسی ام می دانی که من رفتن ات را همیشه تماشا می کنم. به همان میزان خبر داری که چقدر پوزخندهایت ویران کننده اند. چند بار خودم مستقیم به ات گفتم. ولی خب از این قابلیت ات استفاده می کنی. امروز هم داستان از آن نمایشگاه ماشین شروع شد از آن موقع که گفتم متاسفانه یا خوشبختانه اصلا توی کوک هیچ ماشینی نیستم. آن موقع که یک صدای عجیبی داخل خیابان پیچید و ما داخل اتاق بودیم گفتی این صدای آن موتور سیکلت بزرگ هاست؟ آنجا امید داشتی من بدانم اسم آن موتور سنگین چیست یا حداقل با چه مکانیزمی این صدای عجیب را تولید می کند اما من از آن هم خبر نداشتم. صحبت از تحصیلات هم شد باز هم من خیلی اهمیت ندادم که فوق لیسانسی که تو باشی خیلی فرق کند با لیسانسی که من باشم. فهمیدم ناراحت شدی! شاید برای همین وقتی صحبت از هدف شد تو مدام مسخره کردی! شاید برای تو بهترین خانه و بهترین ماشین و بهترین تحصیلات هدف باشد ولی برای من متاسفانه یا خوشبختانه اینها هدف نیست. جر و بحث ها هم از همین جا شروع شد. تو با تمسخر گفتی: "آن وقت هدف تو چی هست؟" من هم دیدم هر چه بگویم مورد اتهام هستم. اگر یک چیز دم دستی بگویم هدف های خودت را به رخ می کشی و اگر هدفی والا تبیین کنم با تمسخر می گویی: "پس تو اینجا چه می کنی؟" گذاشتم تا در یک موقعیت مناسب تر اگر پا داد و اگر جدی بودیم صحبت کنیم. البته این موقعیت جور نشد ولی کدهایی به ات دادم که با من بودن چگونه است! یادت می آید پشت چراغ قرمز فرمانیه گفتم: ما نسبت به آن شخصی که الان دارد شیشه جلوی آن ماشین را تمیز می کند مسئولیم؟ گفتی او زندگی خودش را دارد و ما هم زندگی خودمان! یادت می آید چه گفتم؟ گفتم: "اشتباهت همینجاست. من می گویم آن شخص همان منم. می توانست جای آن شخص من باشم او هم جای من داخل ماشین باشد" و این اعتقاد قلبی ام بود و تو باز یک نگاه کردی انگار دارم شعار می دهم و بعد ژست همان خنده هایت را گرفتی! 
ما به هم نمی خوردیم. زمین تا آسمان فرق داشتیم. در حقیقت این تفاوت ها همه از اختلاف در اهداف ما سرچشمه می گرفت. یادت می آید بحث سر درآمد و پول شد؟ چندتایی از بچه ها هم بودند. گفتی: مصطفی بیشتر به این عقیده است که اگر پولدار شد باید به فقرا کمک کند. البته در آن موقعیت پز خوبی بود ولی همه ی آن چیزی نبود که باید باشد. تو هم البته ترجیح می دادی همینطور باشد. انگار هدف من را عقب افتاده و کاریکاتوری جلوه بدهی. برای همین در بین صحبت های جدی و جاه طلبانه شما، یک عقب گرد و یک دهن کجی به حساب آمد که قطعا کسی جدی اش نمی گرفت. اختلاف در اهداف، شخصیت هایی متفاوت، بار می آورد. و اصرار بر ادامه ی رابطه ای این چنینی کاری عبث و بی فایده است. هیچگاه فرصت نشد آن چیزهایی که واقعا در قلبم هستند را به تو بگویم. گارد عجیبی داشتی جلوی تمام چیزهای جدی من. البته من هم گارد داشتم. گارد من شوخی بود گارد تو هم بیخیالی. شوخی من از توجه زیاد به جدی های تو بود و بیخیالی تو از بی تفاوتی زیاد تو به جدی های من! متمرکز کردن تو واقعا کار سختی بود. نیم ساعت صحبت می کردم و وقتی رو به تو برمی گشتم زل زده بودی به یک چیز مبهم روی داشبورد. می گفتم: کجایی؟ می گفتی: چی؟ 
حالا که تقریبا همه چیز تمام شده و خبری از هیچ کدام مان نیست، باید بدانی که کجای کار می لنگید. دوست داشتن کافی نیست. دوست داشتنی که باعث نشود رنگی از من به رنگ تو درآید که دوستی نیست. باید یکی شویم حداقل در اهداف. وقتی اهداف یکی باشد مسیر هم یکی است. حالا تو با وسیله ی خودت من هم با وسیله خودم این مسیر را به شکلی طی می کنیم. مطمئن هستیم که خیلی دور از هم نمی افتیم. وقتی هر دو داریم به یک جا اشاره می کنیم بالاخره امتداد دستانمان به هم می رسد ولی وقتی هر کس به جایی اشاره کند مثل دو خط موازی ممکن است هیچگاه به هم نرسیم. 


-----------------------------------------------------------------------------------
موزیک متن: Starry Night از Ottmar Liebert 



تاریخ آخرین ویرایش:----

کله گنجشکی

نوشته شده توسط:مصطفی
سه شنبه 31 تیر 1393-23:35

ماه رمضان امسال یک طوری اش می شد. برای اولین بار احساس کردم شاید ما داریم به اشتباه در این ماه روزه می گیریم و نمی بایست در این ماه روزه گرفت یا نکند بقیه در ماه دیگری روزه می گیرند یا مثلا رمضان نیست و شوال است!؟ متاسفانه من به معدود افرادی برخوردم که روزه می گرفتند. البته هنوز آنقدر متحجر نشدیم که همه را با یک چوب بزنیم یا بگوییم همه کافر شده اند ولی انگار هر سال که می گذرد چیزهایی را هم با خود می برد که دیگر برنمی گرداند. و البته خاصیت زمان است که غربال می کند. یک شخصی بود گفت آنروز که نوح افراد صالح را سوار کشتی کرد و همه کافران به درک واصل شدند فردی پنهانی وارد کشتی شده بود که شد منشا بدی و رضالت در سالیان بعد از نوح. من به او اطمینان دادم که اگر کسی هم پنهانی وارد کشتی نمی شد باز هم این بشری که ما می شناسیم راهش را به طریقی کج می کرد. مگر بنی اسرائیل که از وسط دریا عبور کرد و آن معجزه ی عظیم را پیش رویش دید، بعد از عبور منحرف نشد؟ حالا ما مانده ایم و سال به سال، که عده ای بیشتر ناامید می شوند (نمی گویم منحرف) و طریق دیگری را در پیش می گیرند و البته که خداوند ابایی ندارد. خدا کند ما مسیرمان را گم نکنیم و از گمراهان سالیان سخت تر پیش رو نباشیم. 


تاریخ آخرین ویرایش:----

هندوانه

نوشته شده توسط:مصطفی
پنجشنبه 2 مرداد 1393-22:09

پدربزرگم هنداوانه دوست داشت، من تابستان ها را کامل خانه شان می ماندم، هر بار که به خرید می رفت بدون توجه به اینکه چندین هندوانه از خرید های قبل هنوز، گوشه ی بالکن هست، تعدادی هندوانه دیگر هم می خرید و گوجه سبز برای اینکه من دوست داشتم، جعبه جعبه. ظهرهای بسیار گرم تابستان موقعی که داشتیم برای کوچه رفتن و بازی کردن آماده می شدیم یکی از هندوانه ها که کاملا خنک شده بود را پاره می کرد و مرا صدا میزد و با قاشق می خوردیم. دوستم داشت. پسر نداشت و من به اندازه 3 ماه جای پسر نداشته اش می شدم. مرا به مسجد می برد و حتی گاهی اوقات سر کارش. اذان که می گفتند، مرا از کوچه پس کوچه ها جمع می کرد، هر دو وضو می گرفتیم و صدها پله را تا مسجد بالا می رفتیم تا به نماز جماعت برسیم. 
دو تا یخچال داشتند و یک فریزر که همیشه خدا پر بود. عیال وار بودند. همه امید داشتند که ما، بچه ها، یک زندگی بهتری، بهتر از آنچه آنها داشتند را در آینده داشته باشیم. با درس هایی که می خواندیم و با تکیه بر کارت های هزار آفرین مان. درس خوان بودم. درمورد من این فرمول بدون برو و برگرد کار می کرد. حداقل آنها اینطور فکر می کردند. اما حالا این منم که آرزوی یک یخچال از خودم را دارم که داخلش چندین هندوانه باشد، خنک خنک. و هر بار یکی را پاره کنم و با قاشق بخورم.


تاریخ آخرین ویرایش:----

برزخ

نوشته شده توسط:مصطفی
جمعه 27 دی 1392-19:15

فکر نمی کردم این قدر سخت بشود آخرش. فکر می کردم فقط اگر در حال خدمت باشی سخت می گذرد نگو خدمت مرخصی اش هم علافی است. فکر می کردم پایان دوره خیلی شیرین تر از این حرف ها باشد و با این حساب 15 روز اصلا به چشم نیاید تند و تند بگذرد و روز تسویه برسد. اما آن روزهایی که بی صبرانه منتظرش بودیم آنقدر ها هم شیرین نیست. بچه ها می گفتند بعد از خدمت، فقط روز اول قهرمانی و بعد باید با واقعیت های زندگی مواجه بشوی. من هم راستش را بخواهید می دانستم که یک وضعیت بلاتکلیفی این اواخر پیدا خواهد شد که کاری اش هم نمی شود کرد. رئیس هنوز در پس تلویحات و کنایه ها می گوید: دیدی گفتم بیرون هم خبری نیست... می بینی حالا نه رفیق های قدیمت قبولت دارند و نه دوستان جدیدت باورت می کنند! راست می گوید. به یاد پایان دوره گرفتن و حرص هایی که خوردم می افتم. براستی چه کسی می تواند آن شرایط را لحظه ای درک کند؟ ولی هر قدر هم حرف هایش درست باشد از آن استثمار لعنتی بهتر است. 
ارشد جزء برنامه هایم بود اما خدمت بیشتر درس می خواندم باورتان شاید نشود در فاصله 10 دقیقه ای که داخل ماشین تنها می ماندم تست می زدم و فکر می کردم بروم خانه می ترکانم. می گفتم رئیس پایان دوره بدهد بروم فقط باید درس بخوانم. آمده ام خانه؛ حالا در یک برزخ، بین جهنم قبلی و جهنم بعدی ایستاده ام. هجرت از جهنم قبل که ناگزیر بود اما از جهنم بعدی تصویر روشنی ندارم اگر تمام شانس هایم را برای خودم در بهترین حالت متصور باشم دست آخر فقط می تواند جهنم خنک تری باشد. ایده آل هایم نمی شوند. نرسیدیم به آنچه که می خواستیم. آنچه که برای خودمان متصور بودیم نشد. الان هم تا کتابی را باز می کنم تمام این فکرها روی سرم خراب می شوند. انسان ها از روحیاتشان تغذیه می شوند و روحیه من در این 21 ماه که تغذیه نشد، هیچ؛ در این بلاتکلیفی هم دارد تحلیل می رود. به هیچ توانایی ام اعتقاد نداشته باشم از این مطمئن ام که اگر از داخل قوی باشم شاهکار خلق می کنم. اگر شرایط آنطور که انتظار می رفت میشد الان شاید در 2 ساعت کل یک کتاب را دوره می کردم. نه اینکه 2 ساعت به صفحه کتاب زل بزنم بدون خواندن حتی یک کلمه. اگر خیالم از بابت آینده راحت بود معجزه می کردم اما الان یک تست می زنم 10 دقیقه فکر می کنم باز یک تست دیگر. حالا می فهمم چرا در طول خدمت با آن همه سختی درس خواندن ممکن بود اما الان با 24 ساعت وقت خالی، محال. آن موقع لااقل می دانستم برنامه ام برای 2 ماه آینده چیست! اما الان با این که می دانم تا 2 ماه آینده کسی با من کاری ندارد همین استرس بجانم انداخته. کسی با من کاری ندارد اما خودم چه! آینده ای که باید بسازم همین امروز ساخته می شود همین امروز که من حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارم. واقعا هم کسی نیست که بهش بگویم اینها را و بفهمد. تازه این علافی ابتدای ماجراست باید بایستم کارت پایان خدمت بیاید تا خیالم راحت شود. مسخره اش را درآورده اند. مثلا کارت ها الکترونیکی شده برای بعضی از بچه ها تا 3 ماه هم طول کشیده. اگر اینطور بشود می خوریم به بعد از عید. حالا روزهای عید با فک فامیل سر و کله بزن. هر کسی که از راه می رسد می خواهد بپرسد خب برنامه ات چیست؟ دوست دارم در جواب بگویم: برنامه؟ مگر برنامه ای هم می شود ریخت مگر شماها برنامه داشتید که به جایی برسید؟ مگر شما عموزاده ی گرامی با رفیق بازی نرفتید سر کار، شما شوهر خاله ی عزیز مگر وام نگرفتید هوار هوار، شما پسر عمه ی گرامی مگر با سفارش نرفتید شهرداری؟ مگر خود من برای 17 ماه سربازی ام توانستم برنامه بریزم که یکهو نشود 21 ماه؟ ... وقتی بعد از 21 ماه خدمت 2 ماه هم باید بچرخی تا کارتت بیاید! من باید چه چیزی را توضیح بدهم وقتی آینده ای متصور نیست! همان کورسو راهی که معلوم هست نیز به یک باد مخالف بند است. 
دندانپزشک موقع ترمیم دندان آسیای بالایی سمت راستم داشت حرف می زد و چون دهانم باز بود می گفت تو فقط شنونده باش تایید هم نمی خواهد. با چشم گفتم، باشد. گفت: خدمت که تمام شد اول بدبختی است. تا دیروز تو بودی و خودت و یک اسلحه یا خودکارت که با آن خدمت می کردی. با همان خودکار علامت می زدی که خدمتت کی تمام می شود. کسی از تو می پرسید می گفتند سرباز است و تمام. تمام که شده با خودت خوشحالی و برمی گردی خانه و ازت استقبال می کنند ولی از فردا شروع می شود همه کار و زندگی شان را کنار می گذارند می افتند پی تو ببینند تو بالاخره چکار می خواهی بکنی، با همه ی کارهایت کار دارند، کار پیدا می کنی پول جمع کردن ها شروع می شود. برمی گردند می گویند فلانی پس چرا زن نمی گیرد! زندگی درست کردن شروع می شود و همین طور با تو کار دارند. اگر بخواهی آزاد باشی و راحت و بدون مرز زندگی کنی یا باید بروی خارج یا کلا قید حرف و حدیث ها را بزنی که نمی شود. چشمانم را می بندم صدای مته دندانپزشکی تا عمق مغزم می پیچد...


تاریخ آخرین ویرایش:----

خدمت در نگاه آخر

نوشته شده توسط:مصطفی
سه شنبه 17 دی 1392-16:55

موقع خروج امروز که آخرین روز رسمی خدمت ام باشد با یک سرباز به دردنخور بیخودی جر و بحث ام شد. خیلی بی خودی. بدم می آمد ازش او هم از من بدش می آمد به تور هم خوردیم نزدیک بود دست به یقه شویم. با همان لهجه نمی دانم کجایی اش در کاری که نبایست دخالت می کرد دخالت کرد من هم نصف فارسی نصف ترکی گفتم کسی از شما چیزی نپرسید... گذشت، خنده دار بود آخرین لحظات هم جنگ روانی تمام شدنی نیست. شاید اوایل که سرباز شده بودم فکر می کردم خدمت هم یک مقطعی از زندگی است که چون خواه ناخواه باید طی شود پس می توان با برنامه ریزی و تفکر مثبت آن را تبدیل به دوره ای بانشاط کرد که حالا بعد از 21 ماه خدمت کاملا مطمئن می گویم که این تفکر به کل اشتباه بوده. خدمت چیزی است که باید برای قضاوت در باره آن فقط آنرا تجربه کرد و با تعاریف نمی توان به عمق آن رسید. باید یک بار مزه ی زور واقعی بالای سرت باشد و ربطی هم به بچه تهران یا بچه شهرستان بودن ندارد؛ باید یک بار با همسن و سالانت یکجا جمع بشوی و از احوالات شان باخبر شوی تا قدر دارایی هایت را بدانی؛ باید ببینی که بخاطر یک درد مشترک (سربازی) چگونه همه با هم همصدا می شوند؛ باید یک بار به عنوان محکوم همیشگی هر قضیه ای تا پای میز محاکمه بروی تا بفهمی محکوم شدن و مقصر شناخته شدن چقدر ساده اتفاق می افتد! چقدر راحت یک عده می روند زندان! باید به دلایل غیرمنطقی و کلا بخاطر همه چیزهای بی منطق از همه چیز دور باشی تا بفهمی سربازی یعنی چه، باید یک بار هم که شده ترس را تجربه کنی، باید آنقدر کنترل بشوی تا عادت کنی! عادت کنی که تو یک سربازی!
***
خدمت یک مکعب محدود است که چند سوراخ هوا دارد آن هم برای آنکه نمیری. حالا به قول یکی از دوستانم هر قدر شما می خواهی خوش بین و مثبت اندیش باش. دوستم دوست داشت خوش بین باشد گفتم چیز خوبی است اما چیزی از واقعیت ها کم نمی کند! اینکه دوره ی خوبی بود یا نه را نمی شود الان به یقین گفت و باید از این دوره فاصله گرفت تا بشود قضاوت کرد، ولی احساس می کنم خوب یا بد، لازم یا نالازم اقل کم نیازی به این شوری بیش از حد نبود. این مدت طولانی می توانست کمتر باشد. مخصوصا این خدمتی که در اکثر قریب به اتفاق موارد، خارج از حوزه خدمت به کشور است و صرفا خدمت به یکی از فرماندهان رده بالا یا انجام یک کار بی فایده است. مثلا در منطقه ای که هم اکنون در عصر ماهواره و تکنولوژی دارد توسط چندین دوربین مدار بسته، کنترل می شود هنوز سربازی آنجا پست می دهد دقیقا مثل 30 یا 40 سال پیش. که قطع به یقین سرباز هم در حال خودش نیست و برای اینکه از سرما نلرزد دارد به بدبختی هایش فکر می کند. 


تاریخ آخرین ویرایش:----

مگر اینکه یک سرباز بوده باشی

نوشته شده توسط:مصطفی
دوشنبه 29 مهر 1392-18:26


مگر اینکه یک سرباز بوده باشی
تو هیچگاه درک نخواهی کرد
چیزهایی که ما دیدیم و کارهایی که انجام دادیم
در خدمت سرزمین مان
ما آموزش دیده ایم که در جنگ ها زندگی کنیم
در مقابله با صحنه هایی فجیع
که هر کسی آنها را ندیده
و از ترس آن شب ها خواب به چشم تان نمی آید

ما در مورد زخم هایی که برداشته ایم حرفی نمی زنیم
نه جسمی و نه روحی
ما تمام دردهایمان را کناری می گذاریم
و به نوبه خود خاطراتمان را
برای اینکه چیزی سد راهمان نشود
ما از اینکه به کشورمان خدمت می کنیم، مفتخریم

و بیاد داشته باش چیزهایی که ما از دست دادیم
بیاد داشته باش برای آزادی ای که تو امروز داری
بسیاری هزینه های هنگفتی را متحمل شده اند

-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن: برگردان فارسی از شعری به همین نام اثر کلیو ساندرز


تاریخ آخرین ویرایش:----

والیبال

نوشته شده توسط:مصطفی
شنبه 8 تیر 1392-00:34

طاقت والیبال نگاه کردن ندارم، دوست دارم از 20 تا 25 را ببینم اصلا قبلش وقت تلف کردن است. باید مثل پنالتی برگزار می کردند 25 امتیاز خیلی زیاد است. مخصوصا که میان پرده هامان؛ صحنه آهسته های تکراری و بی دلیل باشد بخاطر اینکه نکند ما تماشاچی های خودمان را در خارج از کشور ببینیم. جالب اینجاست تماشاچی های خارجی هرقدر بی حجاب مشکل پخش ندارند. نشان شان می دهند بعد ناموس خودمان را همه ی دنیا می بینند ما چشم مان را می گیریم نبینیم. مثل کبک سرمان را می کنیم درون برف انگار که ما نبینیم دنیا نمی بیند.
مردم مان عاشق والیبال هستند عاشق فوتبال و هر ورزش ملی ای که باشد ولی افسوس می خورم از اینکه هیچوقت در حد و اندازه های خودمان نبودیم. خدا کند حد و اندازه هامان را پیدا کنیم.
----------------------------------------------
پ.ن: هی می آیند وسط تمرکز آدم پارازیت می اندازند، پاچه شان را که می گیری می گویند: "چیه مثل سگ می مونی". خب لامصب دارم می نویسم حتما باید دوتا سیم برق در دستم باشد تا بفهمید کار دارم؟


تاریخ آخرین ویرایش:----



  • تعداد کل صفحات:4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4